تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
پنجشنبه 7 شهریور 1392 :: نویسنده : ستاره بود

بیچاره عمه کوچیکه،بنده خدا جوون مرگ شد.تا یادم هست هیچ وقت سالم و سرپا ندیدمش،همیشه در گوشه ای می نشست و پاها را دراز می کرد و کنارش هم کلی قرص و پماد برای تسکین دردی که همواره می کشید،با او بود.


صورت سفید و قشنگش نشان می داد،هنوز جوان است.این بیماری لعنتی بود که حرکاتش را مثل پیرزن ها می کرد،آرام تر از همه راه می رفت و همیشه به سختی از جا بر می خاست.مثل پوکی استخوانی که داشت خاموش بود و هرگز نشنیدم گلایه کند و همانطور هم،خاموش مرد.


مامان بعد از مرگ هر زنی می گفت:بدبخت یک روز خوش هم ندید!،ولی این بار فرق داشت،عمه کوچیکه یک روز خوش هم ندیده بود.سروکار داشتن با آب سرد رودخانه،روماتیسم نیمی از عمرش را سبب شده بود.مامان می گفت در خانه ی پدری بعضی شب ها کاسه ی آب و یخ روی سرش می گذاشته که تا صبح بیدار بماند و فرش ببافد-یکی از آن ها را هنوز در خانه داریم-خیر سرش شوهر کرد و به شهر آمد که روز خوش ببیند.


مامان می گفت اوایل شوهرش دست بزن هم داشته،اما ظلم بزرگی که در حق عمه کوچیکه شده بود...


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 25 مرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود
  همه می دانستیم عمو آسم دارد و چند وقت یک بار دچار حمله ی آسم می شود.بدنش ضعیف بود و با سیگاری که می کشید روز به روز نحیف تر می شد و حملات آسمش هم جدی تر.زن و بچه اش تقریبا به این حمله ها عادت کرده بودند و می دانستند،بعد از تزریق آمپول ویژه که مثل آب روی آتش است،حال بابا به شرایط عادی بر می گردد و تنفس برایش راحت می شود.

مشکل اینجا بود که من و خانواده فقط وصف این حملات آسمی را شنیده بودیم.یه شب که گویا عمو با خوردن یک شیرینی آردی،دچار یکی از همین حمله ها شده بود.از آن جا که خانه های ما به هم نزدیک بود،با همان حال راهی خانه ی ما می شود و زن عمو هم،سراغ دختر یکی از اقوام که آمپول زدن بلد بود می رود.و ما هم در خانه نشسته ایم،از همه جا بی خبر.

ساعت حدود 10 شب بود که یک آن با صدای وحشتناک درِ خانه از جا پریدیم.چون می دانستم که سزای کسی که اینگونه در را می کوبد،در دادگاه عدل بابا،اشد مجازات،اعدام است،پریدم طرف در که خودم در را باز کنم و جان انسانی را از مرگ حتمی نجات دهم.شنیده بودم نجات یک انسان به منزله ی نجات تمام آدم های روی زمین است.

در را که باز کردم ،عمو را دیدم که شده بود رنگ پله،اسطوره ی فوتبال برزیل.اول خیال کردم 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 18 مرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود
تو را هم تجربه می کردم،دیگر خیالم راحت می شد،تکلیفم با خودم روشن بود...
می دانستم تو هم مثل دریا،جنگل،مادر،دوست،ماشین،آرمان،شاهین و...خیلی زود برایم تمام می شوی یا نه؟!




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 16 تیر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نمی دانم بی امید می توان زندگی کرد یا نه؟!،اما امیدوار زیستن ابلهانه ترین و بی ثمرترین کاریست که انسان تاکنون به انجام رسانده و خواهد رساند،امیدی که ارمغان تمام خود آزاری ها و تعویق انداختن خواسته ها تا دم مرگ و رکود فرسایشی قوای افراد در تاریخ بشر بوده...


 شدیدا ناامیدی امیدت را آرزو دارم که والاترین آرزوییست که می توانم برایت داشته باشم که تازه با مرگِ امید است که زندگی و جهان شکل واقعی به خود می گیرد و زندگی آدم وار شروع می شود و از هرچه که بوی توهم گذشته را می دهد منزجر می شوی و پس از آن است که افکارت را از آشغال های قدیمی تخلیه می کنی و می خواهی تمام امکانات و قوایت را به کار گیری و همیشه بازنده بودن را فراموش کنی و با حساب و کتاب زیستن را پیشه کنی و کمی به خودت برسی...




امید که نباشد هرکس می داند چه می خواهد و یاد می گیرد که باید برای خواسته هایش بجنگد و روی هیچ چیز غیر از چیزهایی که دارد و توانایی هایش حساب باز نکند و انتظاری گوسفندی را برای تحولی غیبی و انفجاری یک عمر یدک نکشد و میمون وار کاری نکند و برای تمام کارهایش دلیل داشته باشد و هرگز شرمنده نباشد...


امید که از زندگی رخت بست برای تجربه واقعی برنامه می ریزی و شب ها راحت می خوابی و با "اگر می شد چه می شد؟"ها و "کاش" ها تا صبح عشق بازی نمی کردی و آگاه می شدی خبری از حوری نیست و حوری همان دختر با عینک آفتابی بود که در تنگه ی واشی آمار داد و عقب مانده بازی در آوردی و پرید...



دخترم امیدوار که نباشی حقیرانه سه سال از جوانی شادابت را پای پسرک افسرده و شاعر مسلک احمق دانشگاه نمی سوزانی و انتر خاص بودن ها و کم محلی هایش نمی شوی و یک گور باباش می گویی و از این محدودیت بیرون می زنی و نفس کشیدن را با فرصت های دیگر می آمیزی و حسرت کشیدن را به خاطره ها پیوند می دهی و برای هرچیز ارزشی منطقی قرار می دهی،نه کمتر و نه بیشتر...



با مرگ امید انتظار قدکشیدن کودکت را نمی کشی که خود به خود ادب شود و یاد بگیرد که نباید انگشتان خواهرش را قیچی کند و دست می کشی از این سیستم لپ لپی و کاندوم یا کتاب را الزاما وارد سبد خانواده می کنی...




امید را که کشتی با هر رأی گیری می دانی که این شروعی دوباره نیست و نوید جومونگ دیگری را نمی دهد و حماسه واژه ای می شود غریب که در کتب لغت باید به دنبالش گشت و برایت روشن است که اگر قرار بر تغییر باشد نیازی به امید تو نیست و تو زندگی خودت را داری که با این مخدرها خدشه ای به آن وارد نمی شود و حباب های امید پایه های آن نیست...



امید که بمیرد گه می خوری با وام و چند جمله افیونی در کتابی و نصایح آدم های فسیل زن بگیری و تا آخر برای پوشاندن گندش مثل سگ جان بکنی و دم نزنی و نیشت را هم باز کنی که چقدر خوش می گذرد و قسط نهمش هم به هر جان کندنی جور شد و تا بعد.. و تا سربرج مثل خر در گل بمانی و پوشک بچه و نوار بهداشتی زنت را که گرفتی خیالت راحت شود و هرگز به فکرت نرسد که به چیزهای دیگری هم،برای فقط "زنده نبودن" نیاز است...




اگر امیدی در کار نبود،پدرم غلط می کرد 12 بار ثابت کند که مرد است و جمعیت جهان به این شکل نبود و به این راحتی جرأت نمی کرد که انگل تر از خودش را بسازد و برای بچه دار شدن صرفا به قوای جنسی و این توانایی مشترکش با کرم ها اکتفا نمی کرد و حالا برای برون رفت از این منجلاب به دور باطل قرض گرفتن گرفتار نمی شد و زنش را مثل خواهرش دوست می داشت...




امید را که کنار گذاشتی رک می شوی و خودت را مطرح می کنی و آدم های خودت را پیدا می کنی و دائم در ترس رو شدن دستت نیستی و در قید و بند مورد پسند واقع شدن نمی مانی و حالت از تصور دیگران از تو به شکلی که تو آن نیستی به هم نمی خورد....




امید داشتن آدم را به جنون می کشد،مثل روباه هایی که آغا محمد خان آن ها را اخته می کرد و به جان ماده های بسته شده می انداخت و این بی ثمری تلاش ها حیوان را زجر کش می کرد و حکایت ماست در این تناقضستان که خواسته هامان و نیازهای طبیعی را با دست خود به پای اوهام قدیمی قربانی کرده ایم و از زمان غار نشینی تا امروز با این ترس ها جلو آمده ایم و هنوز برایمان حل نشده و این مازوخیسم در اوج نیازهای طبیعی دست از سر ما بر نمی دارد و مثل خوره به جانمان می افتد و رفع دست چندمش را هم بر نمی تابد و مثلا حتی خود را از خودارضایی خود بی خبر می گذارد و وجدانش را با تقلیل کیفی آن آرام می کند و هرگز به ارتقای کیفی نمی اندیشد و تا زمان نامعلوم به این بازی و فریب خود ادامه می دهد...



ما نسلی هستیم که تمام ضعف ها و کمبود ها و عقده ها و نرسیدن ها و تنبلی ها و ترس هامان را پشت امید پنهان کردیم و عاملی شد برای نشستن و منتظر شدن و نرفتن و نگفتن و هنوز منتظریم برای ما و به جای ما بایستند و بروند و بگویند و بگیرند....





آنانکه خاک را به هنر کیمیا کنند،هرچه زودتر گوشه چشمی به ما کنند و غرامت تمام این سال ها را با ما تسویه کنند که گرده هامان بدجور درد می کند،که شما را در تمام این سالها حمل کردیم و رفتیم هرجا که شما راندید و اما دیگر بس است و ما نقدا می خواهیم هزینه تمام نگفتن ها،ندیدن ها،نرفتن ها،نکردن ها،کرده ها،نخندیدن ها و گریه ها،نخوردن ها و نیاشامیدن ها و...اگر هنوز ذره ای انصاف دارید،آری درست است ما به ظاهر خودمان خواستیم و از ماست که بر ماست،اما خوب می دانید که چه بلایی بر سرمان آوردید،اگر ذره ای انصاف داشته باشید که هم اکنون  نیاز داریم و قول می دهیم حتی اگر نصفش را هم دادید بعدا هیچ ادعایی نداشته باشیم و حتی اگر بخواهید قرارداد می نویسیم و پایش امضا و انگشت می زنیم که ما هیچ طلبی از فلانی ها در هیچ دوره ای چه اینجا و چه آنجا نداشته و نداریم...









نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 29 خرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود



همه چیز سوءتفاهم بود،همه چیز دیگر خوبِ خوب است و از در و دیوار گل می شکفد و بلبل و سگ بالدار آسمان را مزین کرده و "وطنم ای شکوه پابرجا" را کر می خوانند و تبریک از لب و لوچه ی این و آن آویزان است و در این شرایط ایده آل با دلی آرام و ضمیری مطمئن مقتدرانه راهی جام جهانی "هم" شدیم و شب سیه به پایان رسید و دریغ از تکه ای غم برای رفع کوتی...


چقدر بی جهت بر خود زندگی را سخت انگا...ریده بودیم و جدی نفس هم به زور بالا و پایین می شد و محال می دانستیم برون رفت از این بن بست را و چقدر شلوغش کرده بودیم و از تورم و بیکاری و باتوم و سیلی و بطری نوشابه و...غولی ساخته بودیم و جز غر زدن و یاس و البته گوش فرا دادان به اصوات شیطانی رپ درد،در مقابلش کاری از ما بر نمی آمد و دانستیم همه اش توهمی بیش نبود و حالا ما تیمی داریم که مستقیم راهی جام جهانی شده،آن هم مقتدرانه...



کجایید ای کسانی که بیهوده خود را در مسیر هلاکت قرار دادید!؟...تا چشم باز کنید و شادی ملت را ببینید و از خودتان و توهم شومتان خجل شوید که در خیابان ولیعصر در فاصله چند روز دو جشن ملی برگزار شد و نیروهای امنیتی هم در کمال خونسردی و آرامش نظاره گر رقص کردی شان بودند و جز شادی و پایکوبی خبری نبود،نه گازی شلیک شد،نه سطلی آتش گرفت و نه گلوله ای غیبی سینه ای را شکافت...



اگر دوران فتنه را با بصیرت مثل شتر دوساله به سلامت بیرون آمده بودید،حالا در اوج پختگی به برکت شمیم آزادی و رفراندوم اخیر،حلقه ای بودید از زنجیر همان رقص کردی...کاش بودید و می دیدید که درصد مشارکت به 73% رسیده و با آن همه ریزش که شما باشید،ببینید رویش ها را که این موجب دلگرمی و بالندگیست،تازه به این همه اضافه کن که با گل تاکتیکی قوچان نژاد که از همین رویش های اخیر است،مقتدرانه راهی برزیل شدیم و رفتیم جام جهانی...



اگر این را بگویم چه کسی آمد و رای ها را جمع کرد،فکر نکنم وحشت در باطل بودن و لرزش بیهوده جان کندن لحظه ای امانتان دهد،کسی آمده که با استدلال های آمریکایی شما نباید می آمد و همه راضی و خشنود و حداقل امیدوارند،مردم غیور و همیشه در صحنه،عالی جناب سرخ پوش و مردی با عبای شکلاتی،وحتی اوبامای ملعون هم امیدوار است و بعید نیست فردا روزی سرانتان هم دیدار و آشتی داشته باشند با این وفاق و شور و اتحاد ملی و شیرجه وار در این سیل خروشان ملت حل شوند و شما یدک کش رو سیاهی بمانید برای همیشه...



هر بهانه ای که می شد،آشوب بود و شما و سطل زباله های زبان بسته و پارچه های رنگی،یکی می گفت خس و خاشاک،شما به خود می گرفتید،تشییع جنازه ها را تبدیل می کردید به تظاهرات و رینگ خونین،اگر فیلمی به طور کاملا قانونی از پرده پایین کشیده می شد،فراتر از قانون بودید و حرف حساب برایتان بی معنا،شما  روز قدس را کردید دشمن شاد کن،و حتی فوتبالمان را هم آلوده کردید و مچ بند سبز بستند و تراکتور هم که هر بازی می باخت می خواست تبریز خودمختار شود،بگذریم که ما حالا چشم دشمن را کور کردیم و سیلی محکم و لگد قدرتمندی را با صعودمان به جام جهانی روانه آبگاه و صورتش کردیم...



خلاصه که خوشتان بیاید یا نیاید همه شاد و خوش نغمه زنان ز صلابت ایران جوان رفتیم جام جهانی....

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی           یعنی فراموشی... فراموشی... فراموشی...
بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم      بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم         با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :