تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
 
یکشنبه 16 تیر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نمی دانم بی امید می توان زندگی کرد یا نه؟!،اما امیدوار زیستن ابلهانه ترین و بی ثمرترین کاریست که انسان تاکنون به انجام رسانده و خواهد رساند،امیدی که ارمغان تمام خود آزاری ها و تعویق انداختن خواسته ها تا دم مرگ و رکود فرسایشی قوای افراد در تاریخ بشر بوده...


 شدیدا ناامیدی امیدت را آرزو دارم که والاترین آرزوییست که می توانم برایت داشته باشم که تازه با مرگِ امید است که زندگی و جهان شکل واقعی به خود می گیرد و زندگی آدم وار شروع می شود و از هرچه که بوی توهم گذشته را می دهد منزجر می شوی و پس از آن است که افکارت را از آشغال های قدیمی تخلیه می کنی و می خواهی تمام امکانات و قوایت را به کار گیری و همیشه بازنده بودن را فراموش کنی و با حساب و کتاب زیستن را پیشه کنی و کمی به خودت برسی...




امید که نباشد هرکس می داند چه می خواهد و یاد می گیرد که باید برای خواسته هایش بجنگد و روی هیچ چیز غیر از چیزهایی که دارد و توانایی هایش حساب باز نکند و انتظاری گوسفندی را برای تحولی غیبی و انفجاری یک عمر یدک نکشد و میمون وار کاری نکند و برای تمام کارهایش دلیل داشته باشد و هرگز شرمنده نباشد...


امید که از زندگی رخت بست برای تجربه واقعی برنامه می ریزی و شب ها راحت می خوابی و با "اگر می شد چه می شد؟"ها و "کاش" ها تا صبح عشق بازی نمی کردی و آگاه می شدی خبری از حوری نیست و حوری همان دختر با عینک آفتابی بود که در تنگه ی واشی آمار داد و عقب مانده بازی در آوردی و پرید...



دخترم امیدوار که نباشی حقیرانه سه سال از جوانی شادابت را پای پسرک افسرده و شاعر مسلک احمق دانشگاه نمی سوزانی و انتر خاص بودن ها و کم محلی هایش نمی شوی و یک گور باباش می گویی و از این محدودیت بیرون می زنی و نفس کشیدن را با فرصت های دیگر می آمیزی و حسرت کشیدن را به خاطره ها پیوند می دهی و برای هرچیز ارزشی منطقی قرار می دهی،نه کمتر و نه بیشتر...



با مرگ امید انتظار قدکشیدن کودکت را نمی کشی که خود به خود ادب شود و یاد بگیرد که نباید انگشتان خواهرش را قیچی کند و دست می کشی از این سیستم لپ لپی و کاندوم یا کتاب را الزاما وارد سبد خانواده می کنی...




امید را که کشتی با هر رأی گیری می دانی که این شروعی دوباره نیست و نوید جومونگ دیگری را نمی دهد و حماسه واژه ای می شود غریب که در کتب لغت باید به دنبالش گشت و برایت روشن است که اگر قرار بر تغییر باشد نیازی به امید تو نیست و تو زندگی خودت را داری که با این مخدرها خدشه ای به آن وارد نمی شود و حباب های امید پایه های آن نیست...



امید که بمیرد گه می خوری با وام و چند جمله افیونی در کتابی و نصایح آدم های فسیل زن بگیری و تا آخر برای پوشاندن گندش مثل سگ جان بکنی و دم نزنی و نیشت را هم باز کنی که چقدر خوش می گذرد و قسط نهمش هم به هر جان کندنی جور شد و تا بعد.. و تا سربرج مثل خر در گل بمانی و پوشک بچه و نوار بهداشتی زنت را که گرفتی خیالت راحت شود و هرگز به فکرت نرسد که به چیزهای دیگری هم،برای فقط "زنده نبودن" نیاز است...




اگر امیدی در کار نبود،پدرم غلط می کرد 12 بار ثابت کند که مرد است و جمعیت جهان به این شکل نبود و به این راحتی جرأت نمی کرد که انگل تر از خودش را بسازد و برای بچه دار شدن صرفا به قوای جنسی و این توانایی مشترکش با کرم ها اکتفا نمی کرد و حالا برای برون رفت از این منجلاب به دور باطل قرض گرفتن گرفتار نمی شد و زنش را مثل خواهرش دوست می داشت...




امید را که کنار گذاشتی رک می شوی و خودت را مطرح می کنی و آدم های خودت را پیدا می کنی و دائم در ترس رو شدن دستت نیستی و در قید و بند مورد پسند واقع شدن نمی مانی و حالت از تصور دیگران از تو به شکلی که تو آن نیستی به هم نمی خورد....




امید داشتن آدم را به جنون می کشد،مثل روباه هایی که آغا محمد خان آن ها را اخته می کرد و به جان ماده های بسته شده می انداخت و این بی ثمری تلاش ها حیوان را زجر کش می کرد و حکایت ماست در این تناقضستان که خواسته هامان و نیازهای طبیعی را با دست خود به پای اوهام قدیمی قربانی کرده ایم و از زمان غار نشینی تا امروز با این ترس ها جلو آمده ایم و هنوز برایمان حل نشده و این مازوخیسم در اوج نیازهای طبیعی دست از سر ما بر نمی دارد و مثل خوره به جانمان می افتد و رفع دست چندمش را هم بر نمی تابد و مثلا حتی خود را از خودارضایی خود بی خبر می گذارد و وجدانش را با تقلیل کیفی آن آرام می کند و هرگز به ارتقای کیفی نمی اندیشد و تا زمان نامعلوم به این بازی و فریب خود ادامه می دهد...



ما نسلی هستیم که تمام ضعف ها و کمبود ها و عقده ها و نرسیدن ها و تنبلی ها و ترس هامان را پشت امید پنهان کردیم و عاملی شد برای نشستن و منتظر شدن و نرفتن و نگفتن و هنوز منتظریم برای ما و به جای ما بایستند و بروند و بگویند و بگیرند....





آنانکه خاک را به هنر کیمیا کنند،هرچه زودتر گوشه چشمی به ما کنند و غرامت تمام این سال ها را با ما تسویه کنند که گرده هامان بدجور درد می کند،که شما را در تمام این سالها حمل کردیم و رفتیم هرجا که شما راندید و اما دیگر بس است و ما نقدا می خواهیم هزینه تمام نگفتن ها،ندیدن ها،نرفتن ها،نکردن ها،کرده ها،نخندیدن ها و گریه ها،نخوردن ها و نیاشامیدن ها و...اگر هنوز ذره ای انصاف دارید،آری درست است ما به ظاهر خودمان خواستیم و از ماست که بر ماست،اما خوب می دانید که چه بلایی بر سرمان آوردید،اگر ذره ای انصاف داشته باشید که هم اکنون  نیاز داریم و قول می دهیم حتی اگر نصفش را هم دادید بعدا هیچ ادعایی نداشته باشیم و حتی اگر بخواهید قرارداد می نویسیم و پایش امضا و انگشت می زنیم که ما هیچ طلبی از فلانی ها در هیچ دوره ای چه اینجا و چه آنجا نداشته و نداریم...









نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 29 خرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود



همه چیز سوءتفاهم بود،همه چیز دیگر خوبِ خوب است و از در و دیوار گل می شکفد و بلبل و سگ بالدار آسمان را مزین کرده و "وطنم ای شکوه پابرجا" را کر می خوانند و تبریک از لب و لوچه ی این و آن آویزان است و در این شرایط ایده آل با دلی آرام و ضمیری مطمئن مقتدرانه راهی جام جهانی "هم" شدیم و شب سیه به پایان رسید و دریغ از تکه ای غم برای رفع کوتی...


چقدر بی جهت بر خود زندگی را سخت انگا...ریده بودیم و جدی نفس هم به زور بالا و پایین می شد و محال می دانستیم برون رفت از این بن بست را و چقدر شلوغش کرده بودیم و از تورم و بیکاری و باتوم و سیلی و بطری نوشابه و...غولی ساخته بودیم و جز غر زدن و یاس و البته گوش فرا دادان به اصوات شیطانی رپ درد،در مقابلش کاری از ما بر نمی آمد و دانستیم همه اش توهمی بیش نبود و حالا ما تیمی داریم که مستقیم راهی جام جهانی شده،آن هم مقتدرانه...



کجایید ای کسانی که بیهوده خود را در مسیر هلاکت قرار دادید!؟...تا چشم باز کنید و شادی ملت را ببینید و از خودتان و توهم شومتان خجل شوید که در خیابان ولیعصر در فاصله چند روز دو جشن ملی برگزار شد و نیروهای امنیتی هم در کمال خونسردی و آرامش نظاره گر رقص کردی شان بودند و جز شادی و پایکوبی خبری نبود،نه گازی شلیک شد،نه سطلی آتش گرفت و نه گلوله ای غیبی سینه ای را شکافت...



اگر دوران فتنه را با بصیرت مثل شتر دوساله به سلامت بیرون آمده بودید،حالا در اوج پختگی به برکت شمیم آزادی و رفراندوم اخیر،حلقه ای بودید از زنجیر همان رقص کردی...کاش بودید و می دیدید که درصد مشارکت به 73% رسیده و با آن همه ریزش که شما باشید،ببینید رویش ها را که این موجب دلگرمی و بالندگیست،تازه به این همه اضافه کن که با گل تاکتیکی قوچان نژاد که از همین رویش های اخیر است،مقتدرانه راهی برزیل شدیم و رفتیم جام جهانی...



اگر این را بگویم چه کسی آمد و رای ها را جمع کرد،فکر نکنم وحشت در باطل بودن و لرزش بیهوده جان کندن لحظه ای امانتان دهد،کسی آمده که با استدلال های آمریکایی شما نباید می آمد و همه راضی و خشنود و حداقل امیدوارند،مردم غیور و همیشه در صحنه،عالی جناب سرخ پوش و مردی با عبای شکلاتی،وحتی اوبامای ملعون هم امیدوار است و بعید نیست فردا روزی سرانتان هم دیدار و آشتی داشته باشند با این وفاق و شور و اتحاد ملی و شیرجه وار در این سیل خروشان ملت حل شوند و شما یدک کش رو سیاهی بمانید برای همیشه...



هر بهانه ای که می شد،آشوب بود و شما و سطل زباله های زبان بسته و پارچه های رنگی،یکی می گفت خس و خاشاک،شما به خود می گرفتید،تشییع جنازه ها را تبدیل می کردید به تظاهرات و رینگ خونین،اگر فیلمی به طور کاملا قانونی از پرده پایین کشیده می شد،فراتر از قانون بودید و حرف حساب برایتان بی معنا،شما  روز قدس را کردید دشمن شاد کن،و حتی فوتبالمان را هم آلوده کردید و مچ بند سبز بستند و تراکتور هم که هر بازی می باخت می خواست تبریز خودمختار شود،بگذریم که ما حالا چشم دشمن را کور کردیم و سیلی محکم و لگد قدرتمندی را با صعودمان به جام جهانی روانه آبگاه و صورتش کردیم...



خلاصه که خوشتان بیاید یا نیاید همه شاد و خوش نغمه زنان ز صلابت ایران جوان رفتیم جام جهانی....

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی           یعنی فراموشی... فراموشی... فراموشی...
بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم      بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم         با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 13 خرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود
اینگونه تصور کن تنهایی را که دنیا پر باشد از "تناردیه"،و "کوزت" بینوا در این میانه درمانده به هر طرف که رو می کند خبری از "ژانوالژان" نباشد و حتی "ویکتور هوگویی" به سرش نزند که یکی را برایش خلق کند که کمکش باشد و کوزت ما فقط فکرش این باشد که زودتر به این تنهایی ابدی خو کند...


در تنگ ترین لحظات و عمیق ترین نقاط فاجعه "پسر کوهستان" هر چه سوت می زند خبری از اسبش نباشد و از شدت بغض گریه هم نتواند و هر روز که می گذرد دست از هرکس و هرچیز بشوید،از پدرش،اسبش،"کاینا"،"ال درادو"،"چوچو"...



"جودی ابوت" در یتیم خانه ی مزخرفش بپوسد و هرگز بابا لنگ درازی پا به زندگی بیهوده اش نگذارد و از بس آینده برایش روشن باشد که شور و حال و تمام احساسش را از دست رفته به عزایی درونی دچار شود و "ژولیا" مدام مقابل دیدگانش رژه رود و حماقت ها و پول و لباس های فاخرش را در چشم جودی فرو کند و لااقل دریغ از یک "سالی"که با شنیدن حرف هایش مرهمی باشد بر دردهایش و کسی هم نباشد که به این سوالش پاسخ دهد که او چه کم از ژولیاها و لاله ی قرمز دارد؟!...


تنهایی در دنیای واقعی یعنی "رز" هیچگاه جک فقیر و آسمان جل را نبیند و اگر دید هم فضایی نباشد که "جک" خودی نشان دهد و عشقی را خلق کند و سیاوش آهنگ "جزیره" اش را با تصاویر آنان بیامیزد و جک در انتهایی ترین کابین کشتی در حالی که دستانش بسته است در بی کسی مطلق پیش از هرکسی و قبل از تسلیم ناخدا به خاطر گناه نکرده غرق شود و رز هم تا ابد نفهمد که جکی بود که می شد عشق "تایتانیک" را با او ساخت...



تنهایی یعنی عروسی تو باشد و عروس تو باشی و آن قدر بی کس و ندار باشی که ماشین منفور ترین آدم ها را گل بزنی و جرات کند و زنش را بغلش بنشاند و از توی عروس بیشتر در چشم باشد و تو هم حناق بگیری و لبخندی را بر صورتت جراحی کنی تا بیش از این چیزی را از دست ندهی و تازه شاکر زمین و زمان هم باشی که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد و نفهمی و نخواهی بفهمی از زور استرس در این شب چه اندازه پیر شدی؟!...



جسمت به خواب نیاز داشته باشد و پلک هایت خود به خود بسته شود و وقتی رسما اقدام به خوابیدن کنی،تراکتور مغزت به کار بیفتد و چنان بیدار باشی را به جسمت تحمیل کند که خواب را فراموش کنی و به دسته بندی و آرشیو غصه ها بپردازی و در خیال به جانشینی برای آن ها فکر کنی و یگانه لذتت همین آرزوها و حساب کتاب های مجازی باشد و مدام ساعت را چک کنی که دارد به سرعت طی می شود،مثل ساعات خوشی و لذت آدمی!!...

ممنون از بزرگوارانی که تو این مدت از من سراغ گرفتن و اینکه خیلی گل تشریف دارن...





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ستاره بود
"نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت"و تو بهاری در کتت فرو نرفت و بهانه ی شکفتن ها را ندانستی که ندانستی و در گذرها ایستادی و نظاره نشستی هرکه می خندد را و خندیدی با آن ها که شاید بهاری از پس سفیدی دندان ها برون آید،ولی عجیب که خنده هایت هم سیاه بود و تحملِ چون تویی این چنین تلخ،ناممکن،حتی برای او...


"در خانه، زیر ِ پنجره گُل داد یاسِ پیر"و این بار یا باید به معجزه ایمان می داشتی و یا به این باور تن می دادی که طبیعت هم خسته شده و بهار را از یاد برده و با بهار بهار بهار است گفتن ها بهارش را جشن می گیرد...


"دست از گمان بدار!"،و می دانم که نمی داری،پس چشم باز کن که خودت را بر سکوتی اجبار کنی که جز در خودت جایی نشکند تا پس از هر دردودلی وحشت و تنفر در چشمانت رخنه نکند که خواب هایت هم از بیم این ترس ها دچار کابوس باشد...

"با مرگ ِ نحس پنجه میفکن!"و تو افکندی و تو حتی چاووشان مرگ را هم از خود نراندی و تا آخرین ها با تو خندیدند و از با تو بودن پای کوبیدند و کف زدند و در پنهان برای چگونه نبودنت با حسن نیت تدبیر می اندیشیدند و برای وجدان هاشان اسناد جستجو...


"بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار"و تو گوشت بدهکار نبود که چه تفاوتی می کند که بهار باشد یا نباشد؟!،وقتی تصمیم بر بهار بودن شد و همه تمکین کردند،حتی یاسِ پیر،چه خوب می شد اگر تو بودت را نابود نمی کردی و پای این بهار را امضا می کردی و در دل ها رد پایِ هیچ شکی را باقی نمی گذاشتی که نکند اینی که هست بهار نباشد!...


"نازلی سخن نگفت;سرافراز"می خواهم بدانم که اگر می گفتی چه می شد!؟،چند روزی برای آدم ها جذاب می شدی و اسمت را بیشتر از بقیه به یاد می سپردند و از تو در ذهن شخصیتی مستقل می ساختند و پس از آن که خاطره هایشان را با تو ساختند،خیلی زود برایشان تمام می شدی و سراغ جذاب بعدی می رفتند که رکود بهارشان را با آن جنبشی بدهند و در آن بلولند،و چه معنای باشکوهی دارد این سرافرازی در این محیط...


"دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت"،دندان بر جگر نهادن را کاش می آموختیو می رفتی و کاش می دانستی چه سخت است رو به نزدیکانت حرف بزنی و نتوانی با چشمانت نگاهشان کنی که می دانی با حرف های تو کاری ندارند و دنبال خنده هایی هستند که زمانی طعم آن را از حرف های تو چشیده اند و آمده اند برای بازیابی آن تجربه ها که اگر چند وقت از آن ها خبری نیابند همین پای حرف نشستن های اجباری را هم تاب نمی آورند و چه خشمی دارد که تا نگاهشان کنی این سه کلمه در ذهنت شکل بگیرد: دایورت،چپ،تخم...



"نازلی! سخن بگو!مرغِ سکوت،جوجه‌ی مرگی فجیع رادر آشیان به بیضه نشسته‌ست!"،و چه مصیبتی است که سکوتت هم برایت گران باشد و نبودن ها و حرف هایی که نزده ای هم بهانه ای باشد برای قضاوت هاشان،پس نازلی مرگ محتومت را با جان و دل باید پذیرا باشی،این سرنوشت منکران این بهار است،چه با سکوتشان و چه با گفتنشان...

"نازلی سخن نگفت;چو خورشید،از تیره‌گی برآمد و در خون نشست و رفت"،سکوت تو سرشار بود از ناگفته ها و تو آن را برگزیدی و در تنهایِ تنهایِ تنهایی بهاری که بهار نبود را اندکی کنار زدی و بهاری که بهار بود را نشانمان دادی و این کشف حجابت،تحریک جوارح و جوانح خوابیده ی ما بود و این خطا در این جا جز به خونت پاک شدنی نبود...



"نازلی سخن نگفت،نازلی ستاره بود،یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت"....






نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 24 اسفند 1391 :: نویسنده : ستاره بود
غم دنیاست وقتی یکی برایت با همه فرق کند،ولی تو برایش یکی باشی مثل همه و افسرده می شوی که می بینی خاطره ها هم به دادت نمی رسد،تا سر بزنگاه که نیاز داری واسطه شوند و بلکه چیزی را به یادش آورند که به این راحتی ها دیگری را بر تو ترجیح ندهد،چقدر دنیا تنگ می شود که کم می آوری از دیگران برای حفظش و می روی در لاک خودت که شکستنت را نبیند...



ماندنش بستگی به چیزهایی دارد که تو نداری و دیگران خوبش را دارند و مجبوری از وجودت خرجش کنی و تمام احساست را پایش بریزی که ساعتی بیشتر با تو باشد و اوایل که وجود و احساست هنوز برایش تازگی دارد،همه چیز عالیست،ولی تا کجا می توانی برایش در اوج باشی و کافیست کمی بی حوصله باشی و پای رقیبی هم در میان باشد که یک روز چنان برایش تمام می شوی که انگار هیچ وقت نبودی و تبدیل می شوی به خاطره ای دور برای تعریف کردن به جدیدی ها...




خودت هم می دانی که اهل گدایی و به هر قیمتی نیستم،هیچ تلاشی نمی کنم برای دوباره داشتنت،راحت بگویم حسش نیست،اگر بعد از این همه وقت نتوانسته باشم با دلت و از آن مهمتر،مغزت کاری کنم که مرا ترجیح دهی،همان بهتر که نباشی که بهتر است برای من،بگذار برای تنهایی آماده باشم و تا می توانی دلم را بشکن و غصه دارم کن،که نبودنت و کم محلی هایت بهترین تمرین است...



اینجا که اروپا نیست که دو نفر خواستار چیزی باشند که صرفا آن را هدفی در نظر بگیرند و کاملا منطقی برای رسیدن به آن با هم رقابت کنند و اگر هم شکست خوردند،انگار نه انگار و هدف بعدی،من می خواستم خودم باشم و به خیالم که آن قدر برایت خاطره می سازم که انتخاب اول تو می شوم که اشتباه بود،و ببخش که خستگی ها از راه رسید،که من همیشه از رقابت های عاطفی فراری بودم که ایجاد رقابت بین من و دیگری یعنی خودم بودن ها و صداقت ها و خاطره ها بی فایده بوده و این رقابت شکست من است و بر باد رفتن همه چیز،همیشه در این مورد زیاده خواه بودم،یا همه چیز یا هیچ چیز...



از من نخواه که به زبان آورم که چقدر مهم شدی برایم،که اگر این را بفهمی و تنهایم بگذاری....نه دیگر تاب این یکی را ندارم،بگذار جوری باشم که انگار اتفاقی نیفتاده و لااقل غرورم را برای خودم داشته باشم که مثلا زیاد مهم نیست!،که به قول رضا کاظمی:

"باید یاد بگیرم تنهایی‌اَم را پنهان کنم.

حالا از تو شاید بتوانم،

ولی از مهتاب

وقتی هر شب پشتِ پنجره‌اَم کشیک می‌دهد،

نمی‌دانم!"






گاهی آن قدر از چشمانم می بارید که چقدر دوستت دارم و با تو حالم خوب است که حسادتشان را به تو می شد قشنگ از چشمانشان خواند ولی من همیشه حسادتم به آن ها بود که خوش به حالشان که تو را دارند...



تمرین نبودنت را خیلی وقت است که شروع کرده ام،یعنی همین که زنگ نمی زنم و پیام نمی دهم را می گویم و می بینی چقدر صورتم یخ است و احساسم کنترل شده؟!،این ها همه هدف دار است،هدفی ناعادلانه،هدفی انتحاری برای عادت کردن به نبودنت هایت،ولی بدان در دلم آتشیست وقتی کنارشان نشسته ای و من هم گوشه ای  مثلا بی خیال و روشن فکر!...



وای به حالم اگر حسین بفهمد که چقدر دوستت دارم،وای به حالم اگر بفهمد چقدر بی منطق به تو عادت کردم و با تو حالم خوب است و بی تو خیلی بد،و چقدر باید خجالت بکشم از خودم که پیامهایت را ذخیره می کنم و چقدر با موضوعِ تو احساسی بر خورد می کنم...










نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :