تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
جمعه 6 بهمن 1391 :: نویسنده : ستاره بود
آره می ترسم،چرا نباید بترسم؟!،اتفاقا تا مغز استخوانم می ترسم،به حقیرانه ترین گونه و به منفعل ترین شکل که حالت را به هم بزند می ترسم،اصلا اقتضایِ محتویاتِ امروزِ مغزم همین ترس است،ترس برای هیچ درد کشیدن و ترس موش آزمایشگاهی شدن برای بالابردن کالیبر و تنهایی و سلب همین آزادی گوسفندی...


وقتی برای ماندن دلیلی نیست و چیزی برای اثبات وجود ندارد و در این فضای فوق نسبی،عاقلانه نیست که برای نسبیت خودت به باد روی و تصمیم می گیری با باد بروی و زبان سرخت را در ...نت فرو کنی و کمتر از خودت اصوات آلترناتیو به سوی گوش ها گسیل کنی و بگذاری این مرداب به حال خود بماند و همه چیز را به باد و باران بسپاری که به همان روش فرسایشیِ بلند مدت و رویشیِ طبیعی خود تغییرات گریز ناپذیرش را اعمال کند...



نمی خواهم سیراب کنم درختی را که نمی دانم ثمره اش چیست و وقتی درختان را شبیه هم بدانی،دیگر آرمان معنا ندارد و تنها آرمان موثق و اصیل همین است که مراقب باشی که سنگ راه آرمان قدرتمندِ امروز نباشی و سینه ات را گشاده کنی و اینجور نباشد نظراتت را آنقدر در بوق کنی و انگشت نمای خلق شوی و افتخار کنی به این خاص بودن ها و کف زدن ها و تحسین ها،که آره فلانی خیلی می فهمد و نمی شود گولش زد و بیانش قویست...



وقتی می شود تمرین کرد و حرف نزد و یک لبخند ملیح را چاشنی همیشگی صورت کرد و تجربه ها را به کار بست که آب از آب قرار نیست که تکان بخورد و پیروزی هم در این راه شکست است و شکست است و شکست،باید که سلایقت را هم هماهنگ کنی با این تصمیم عاقلانه و تناقضی از این حیث باقی نباشد و تمام علایقت باید بی آرمانی را فریاد کند...



اگر تقابل بین آرمان ها بود،شاید می شد که امید گفتمان داشت و حرف زد و به فکر نتیجه بود،اما نه،تقابل بین وظایف است و کسی که می زند از روی وظیفه است،نه از روی آرمان گرایی،تقابل عادت هاست که عادت کرده به نفهمیدن و مثل تراکتور فعال بودن و برنامه ریزی شده برای تمام عمرش که اینگونه و به مقدار لازم باشد...


- تا جایی که تاب بیاورم دیگر نوشتن هرگونه مطلبی که بویی از تفکری داشته باشد ممنوع...


- علیرضا روزگار بهترین خواننده از نظر من و آهنگ "ناری ناری" پدیده ی موسیقی ایران...


- این همه شعر و عکس و مطلب برای کپی کردن وجود دارد و می توان خنثی بود و اصلا نبود...


- فکر این که هیچ کس نیست که به داد برسد،جنون آور است...


- خیلی سخت است...







نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 22 دی 1391 :: نویسنده : ستاره بود
از ما گفتن باشد و "فردا گله نکنی که می دونست و نگفت" و تریپ اعتراض برنداری و فیسوک و امثالش را پر کنی از استاتوس های روشن فکری و نهلیستی که هااای وضع موجود به هیچ وجه خواسته ی تو نیست و تنهایی و کسی نیست به دادت برسد و فریب خوردی و یادت نمی آید که "لبیک" گفته باشی به این باتلاقی که داری در آن فرو می روی...


حاضرم به پایت بیفتم تا که منعقد نشوی و این دور باطل را با هیچ وعده ای لبیک نگویی و پای این قرارداد شوم را هرگز امضا نکنی،تازه آن وقت هم خیالم راحت نمی شود که خریت که حد و مرز ندارد که تا دلت بخواهد اینجا پر است از امثال من و تو که می بینند،اما خودشان می خواهند که خر بمانند و مگر می توانی خریتشان را ثابت کنی که کثرتشان را دلیل خر نبودنشان می دانند...


حجت را با تو تمام می کنم تا برایم از عقده ی آمدنت و اینجا بودنت جک نسازی و راهپیمایی سکوت راه نیندازی که من بی گناهم و ...چرخی هایت در نت و پیری زودرست را گردن من نیندازی که من خودم همه چیزم را باخته ام و حالا که هستم،فقط دست و پا می زنم که از یاد ببرم و حالا فقط نگران تو هستم که منعقد نشوی که دارند انگیزه ی حضورت را بیشتر می کنند و موانع آمدنت را از داروخانه ها احتمالا جمع می کنند و بازی عوض شده و انگار دیگر فرزند کمتر،زندگی بهتر نیست که برّه کم آورده اند،این را گفتم که حواست جمع باشد...





گول خنده ها و شادی هایم را نخوری که این ها فقط اگر زبانم لال آمدی،به درد می خورد و برای گذر وقت است و برای از یاد بردن،از یاد بردن چیزی که آن قدر وسعت دارد که حالا که تصورش می کنم،بغض کرده ام و حالا که باکره ای و چیزی برای از یاد بردن نداری،حسرت این شادی ها را نخور،و کودکم شاهد باش من از خودم برای تو گذشتم و وجودت را بهانه ی یکی از این شادی ها نکردم...





می دانم،حتما حالا داری به این فکر می کنی که تو با همه فرق داری،عزیزم اصلا به تجربه کردنش نمی ارزد که اگر می توانی ورودت را کنسل کن که اگر آمدی دیگر برگشتی نیست که نیست و مهره ای می شوی در یک بازی که حتی این را هم هیچگاه نمی فهمی که بازی بود!؟نبود؟!





باور کن اینجا خبری نیست و یک روال مشخص عمر به باد دهنده است که با توهم حضور اختیار طی می شود که این ابتذال تکراریِ همه گیر و بدبو در وجود هر مولودی در هر عصری تخم می کند و هرعضوی آن را در وجودش بدیع می بیند و کودکی را با حماقت و دلخوشی می گذراند و اصلا در این فضاها نیست و بعد نوجوانی می آید و بلوغ و درگیری با برآمدگی ها و مواد معدنی و عشق هایی که هیچ کس قادر به درکش نیست به غیر از خودش و معشوق احمق ترش و بعد جوانی و فلسفه چرا بودن ؟! و افتخار کردن به شعارهای سیاسی و لذت بردن از شنا در خلاف جهت و خاص بودن با حفظ شعرهای سهراب و آموزش گیتار و خر کیف شدن با بی محلی به جنس مخالف و بعد هم که غم نان و تحقیر در همه جا و فرو رفتن در مستراح الکترونیک و دنبال وام برای سوراخی و سیخی و سوژه برای جک ساختن و "انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه" و بخار شدن در هنر و سر در زیر برف کردن و پس از آن تخفیف و عدول در آرمان ها و همین طور ادامه تا پخش صدای عبدالباسط و استخوان های پودر شده...




من نا امید،من سیاه نما،اصلا من صادق هدایت یا خودِ خودِ کافکا،چه فرقی می کند؟!...کودکم چشم به جهان نگشا که چیزی را از دست نمی دهی که ای کاش می شد قبل از آمدن مذاکراتی داشته باشی با متفکران آزاد هر عصر و فیلسوفان و نویسندگان که تو مثل من نباش و دست کم نگیر اشتراکات آن ها را در چیزهایی که اندیشیدند و گفتند و من خودم را برتر از آن ها تصور می کردم که سال ها با سفاهت دور باطلم را جشن گرفته بودم که "مثلا عاقبت خیرم"...






سوال نکن و پرسش هایت را بگذار در همان عدم بمانند و وجود را تجربه نکنند که پاسخی نیست که نیست که نیست که نیست،که اصلا قرار نیست که پاسخی باشد و همین است که هست و فقط باز می گویم که آمدنت را کنسل کن و نیا که هیچ فرش قرمزی زیر پایت پهن نمی شود،بگذار آن قدر اغراق کنم که فکر انعقاد هم به سرت نزند که بزرگترین خدمت را به بشر کسی کرد که "کاندوم" آفرید...




پس یا این حساب نتیجه می گیرم که کودکم منعقد نشو...









نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 13 دی 1391 :: نویسنده : ستاره بود
به بی شرمانه ترین شکل که حتی فکرش را هم شاید نکنی می خواهمت،اتفاقا برای همان چیز که نمی خواهی بر زبان بیاوری و از اندیشه به آن نیز واهمه داری و مدام در عواقبش غرق خیالاتی و مدام حیرانی میان سرخ و سفید شدن و احساس گناهی بی پایان که در روحت بدجور میخ شده که هیچ گاه نمی گذارد به آن اوج برسی و همیشه فریب خورده ای یا از زیر تجاوزی شرعی و غیر شرعی  در رفته...



در طلبت هستم و تا آن بخش اعظم و پنهانِ بودنت را معنا نبخشم،آتش تندم خاموشی ندارد و پند های اخلاقی هیچ نجیب زاده ای هم در من نفوذ نمی کند و برایم مهم نیست که تو عشق واقعی را در فارغ بودن از این حس می دانی و کبریتی می خواهی بی خطر،برای تمام فصول...



در آغوشم به کمالی می رسی که همیشه آرزویش را داشته ای که تا به حال مسیر را اشتباه آمده ای و بر سر قبری شیون سر داده ای که اصولا در آن مرده ای نیست و در آغوشت به کمالی می رسم که شرورانه و هوس آلود آن را می مکم،که فقط به تو و نگاهت بستگی دارد که کافیست کمی خمار شوند و فریاد زند،آنچه که همیشه کتمان کرده اند که بعد از آن  می بینی که چه تکاملی می شود،جمع من و تو...



ذره ای از تو هم هرگز نباید از دست رود،تا جزئی ترین آن و باید که تمامش را به کار گیریم و همین طور ذره ای از من،که همه را باید با حرص به مصرف برسانیم که وقت کم است و تا همین حالا هم خیلی زمان از ما ربوده اند و حسرت استشمام یکدیگر را به جانمان نهاده اند و باید که سعی کنیم که تشنگی دارد که هلاکمان می کند،تو را نمی دانم که مرا تا کنون سراب،از عطش جرعه جرعه نوشیدنت،زنده نگاه داشته که بعد از این فقط تو باید آب حیاتم باشی...




بگذار هرکه می خواهد نجیب بماند،مارا به بقیه چکار؟!،که دیگر حجب و حیا را نخواستیم و همه اش ارزانی همان بقیه که بعد از این اخلاقِ خودمان را داریم و هرکس که مارا نخواست،ما هم او را نخواستیم،قول بده که این قانونمان باشد بعد از این،در کنار این قانون که تو برای من و من برای تو،در اوج تکامل،در آغوش هم...



زمزمه کن با من که ما تا آخر ایستاده ایم بر راهی که با چشم باز برگزیدیم و با هم بودنمان را مغرورانه  می بالیم و آگاهانه و شهوتناک هم را در آغوش آن قدر می فشاریم که مبهوت بنگرند که احساس گناهی در چشمانمان بیابند و هرگز نیابند،و جشن با شکوهمان در چشمانِ حقیرشان نگنجد و آن قدر در خود متحیر بمانند از این سبکبالی و تمکین ما از یکدگر که در همه چیزشان شک کنند،بلکه هم اندیشه کردند...



بنگر به جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ             وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ

بیت بالا یعنی هرگاه شک کردی به درستی این بودنت،به این اندیشه کن که قبلا چه بوده ای و چه داشتی؟!،که باید حالا افسوس از دست دادنش را داشته باشی یا نه؟!،واویلاه!!صد افسوس  که آن وقت ها حیا داشتی و به راحتی این حرف ها را به زبان نمی آوردی و چه خوب بود آن وقت ها که همه چیز زیر چشمی پیش می رفت و کسی از دکتر بازیمان خبر نداشت و از کلنجار رفتنم با خود در هرجا که چشمی نبود و تا همیشه با روش های فوق سری که داشتم،هیدن های حافظه ی رایانه و تلفن همراهم،هیدن ماند و از همه بدتر که همیشه عذاب وجدانی بود بعد از تمام این فعالیت ها که حالا نیست و این حتما خیلی بد است و مطمئنم که نشانه بدی است...


شرم کن وقتی که برای بازگشت به همان نکبتی که در آن دست و پا می زدی،و برای توجیه عقب گرد مفتضحانه ات بگویی:"چه دوران طلایی و با نجابتی را طی می کردیم؟!،همه چیز بر قاعده بود و کفر نعمت کردیم که حالا بی حیا شدیم"،که هرکس هم نداند،من و تو خوب می دانیم که بهانه ی کشتی گرفتن ها چه بود!؟،من خوب می دانم که در پشت مدارس پسرانه چه خبر بود؟!،تو خیلی خوب جای آمپول ها روی تنت زیر لحاف و وقتی که بزرگترها نیستند را به یاد داری،مگر عامل اصلی طلاق،اتاق خواب نبود؟!،مگر بهترین داستان ها را از س ک س نکرده،در ذهن نمی ساختیم؟!و شب ها تا تمامش نمی کردیم که خواب نداشتیم،تمام لغاتی که می توانست پلی باشد برای رفع عقده هامان در گوگل،مگر قبلا سرچ نشد؟!،مگر از ماهواره با تمام ژست های روشن فکری و قفل می گذارم ها چه اورانیومی غنی شد؟!،مگر تنها حاصل عمر باطل گذشته مان،غیر از پایین آمدن سن بلوغ بود؟!،
شب های عاشورا و تاسوعا و روش های جذب چشمی و لباس مشکی و دنبال سوژه رفتن که یادت هست!؟،و آیا مگر تنها کلیپی که پخش نشد،فیلم من و تو نبود؟!


پس عزیزم ببین،نه تنها چیزی را از دست نداه ای که مرا که تمام اندامم،خواستار تمام اندام توست را به دست آورده ای و تنها چیز از دست رفته،خودآزاری و مازوخیسم است که تا مغز استخوانت شکافته و فرو رفته بود،و از طبیعی ترین و انسانی ترین رفتارهای خود احساس شرم می کردی و این را افتخار می دانستی و تنها حفره برای ورود هدایتی توهمی و نوری خیالی...



آغوشت را رو به آغوش همیشه بازم،بگشا و ببین که چه وسعتی در ذهن و دنیای از هم گسیخته ات گشوده می شود،می توانی تا آخرین شیره ی زندگی را بمکی و از هرلحظه لذت ببری و حسرتِ هیچ،نتواند که شرورانه بودنت را ببلعد،به شرطی که لذت نبری از این حس که خود را همیشه مقصر بدانی و متهم و فاسد و فراموش نکنی که انسانی...



اگر خیر تمام چیزهایی است که مارا تاکنون به اینجا رسانده،پس به بی شرمانه ترین شکل ممکن شریییییییییم.....







نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 29 آذر 1391 :: نویسنده : ستاره بود
...نتیجه:

خانه که از پای بست ویران شد،صحبت از ایوان و در بند نقش بودن دردی را درمان نمی کند که هیچ،همه چیز را استند بای نگاه می دارد و فقط طرحی نو در انداختن را به تاخیر می اندازد و امید سراب گونه را تا بی نهایت تقویت می کند و آفتابه خرج لحیم است و همین می شود که بازار سرخاب و سنبل کردن و روده درازی در وصف و اثبات "هیچ ها" همیشه گرم است...



احمق است کسی که پیشینه ی هزاران ساله برایش کم است که تجربه کند و لال شود،و این قدر آب در هاون نکوبد و یاسین در گوش خر نخواند و بر عبث نپاید و آن قدر شروع زندگی آدم وارش را لفت ندهد که مجبور شود سال های باقی مانده را هم زمزمه کند که هاااای:"نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب،ای دریغا! به برم می شکند"...





راحت به زندگی ادامه بده و از کاهی،کوهی نساز و بدان که این تو و ذهن توست که به هرچیز معنا می دهد و عمق ،تفکر و تخیل تو براساس اطلاعاتی که از محیط بر آن تحمیل می شود ارزش ها را رده بندی می کند و بدون اینکه حتی خودت بفهمی روبات وار به دوری اساطیری می دوراننت و همیشه آماده به خدمتی که هرجا به کارشان آمدی وارد عمل کنندت...




تو بگو به چی اعتقاد داری و تا چه حد ؟!،و اخلاق در تز فکری تو چیست!؟...تا من برایت بگویم که به چه مختصات جغرافیایی در این جهان تعلق داری!...تو از آب و هوای منطقه ای که داری نفس می کشی برایم بگو تا برایت از خلق و خویت و عقیده ات درباره ی زن و خانواده بگویم!...



آری به همین سادگیست،تو را تا کنون همه چیز و همه کس غیر از خودت تراش داده اند،هر طور که دلشان خواسته،تو را به کمک اجزای خودت و با خودت تراش داده اند،وقتی ابزارش با توست و از تو،دیگر ردی باقی نمی ماند و کنترل تو از داخل تو شروع می شود و همیشه خیال می کنی که خود تویی،و دیگر تفکیک هم نزدیک به محال می شود که تو کدامی و آن ها کدام؟!...



خیلی ذهنت را درگیر نکن،این ها که می گویم هم اگر خودت نفهمی و باز اجزای خائنت دخالت کنند،مزخرفی هستند مثل تمام مزخرفات عالم که دوره ای ذهنت را مشغول می کنند،ولی باز در خدمت اربابان گذشته باقی می مانند...



با هرچه که لمس کرده ای زندگی کن،نه با چیزها و وجودهایی که خیال می کنی لمسشان کرده ای که در زندگی احساس می کنی که نیروهایی هستند و مثلا پایت شکست کار او بوده و تنبیهت کرده که چرا امروز دل کسی را شکستی؟!،اگر پیچ خورد هشدار بوده از طرف او که چرا بدقولی کردی؟!،و اگر سالم ماندی،به خاطر آن پیرمردی بود که از خیابان رد کردی که البته آن قدر ذهن انسان قوی است که با حلوا حلوا گفتن دهانش شیرین می شود،ولی چه فایده که آخر این شیرینی ها هیچ می شود و ای دریغ از عمر رفته که دیگه بر نمی گرده...





یک بار بنشین روی این موضوع فکر کن که تمام اتفاقاتی که در جهان می افتد را گل سرخی در یکی از روستاهای مرزی ویتنام کنترل می کند و تمام هستی را او به وجود آورده،هیچ اتفاقی نمی افتد و آب از آب تکان نمی خورد،و تو یک روز پایت می شکند،یک روز سرطانت درمان می شود و یک روز پریود می شوی و یک روز عاشق و یک روز پدر و یک روز می میری و تمام این ها را هم به گل سرخ نسبت می دهی و روزی شاکری و روزی کافر و روزی غافل...





چیزی که وجودش و عدم وجودش محدود به ذهن تو و تجسمی که تخیل تو دارد و بزرگیش به دیالوگ ها و مونولوگ های تو بستگی دارد را بی خیال،خودت چه می خواهی؟!،وجود خودت را عشق است که هستی و ببین که چگونه بگا رفتیم؟!...



باقی مسایل این چنینی که دیگر تکلیفش روشن است،بحث هایی که هیچ گاه قرار نیست به نتیجه برسد،نه در پشت درهای بسته کاخ سیاه و ورسای و پاستور و سنا و مشروطه و کلیسا و ...با حضور نخبگان و از ما بهتران و نه در هیچ تاکسی و مناظره های عادلانه و ناعادلانه ای و نه با مکاتبه های محرمانه و آشکار و نه حتی در دادگاه های صحرایی و خیابانی و بین المللی و بی وکیل و با وکیل و با بصیرت و بی بصیرتی....




دلت را به شل کردن پیچ رعایت حجاب و تصویب رعایت حقوق همجنسگرایان خوش نکن،که اگر قرار باشد ادامه سواری گرفتن از من و تو منوط به این ها باشد،اینجا پاتایا می شود و آن جا سدوم سرزمین قوم لوط...


هرکسی حرفی عاقلانه دارد،حرفی که زندگی را روان تر و لذت بخش تر کند،حرفی که درستی آن را بتوان ثابت کرد و تاثیرش را با تمام وجود حس کرد،بداند یک مخلص این جا دارد،و هرکس با هر سواد و بیان و قلم و ...توهمات(هرچیزی که نشود اثباتش کرد و بر حلوا حلوا گفتن تاکید دارد) را با هر نیت خیر و خداپسندانه و شر و شیطانی که دارد بخواهد بچپاند در مغز ما بدبخت ها،بسته به میزان "جدی بودن" و "مهربان بودن" و "منطقی بودنش" حالم را به هم می زند،یعنی به میزانی که غلظت این سه در او و حرف هایش بیشتر باشد،متاسفانه حال به هم زن تر است...



رسما قاطی کردم،امین آباد کدوم طرفه؟!...












نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 20 آذر 1391 :: نویسنده : ستاره بود



بعید می دانم كه شنیده باشی،این قدر در اتاق با دخترها مشغول بودید كه سروصدایتان در عالم خودتان بودن را حكایت می كرد،البته اگر بلند بلند مثل همیشه جوابش را می دادم،حتما هم تو می شنیدی و هم دخترهای دیگر،آخر گوش هایش سنگین بود،مادر بزرگم را می گویم،یادت كه هست؟!،خدا بیامرز شاید زیاد زن خوبی نبود،اما به قدری در زندگی سختی كشیده بود كه وقتی پای بیوگرافی او از زبان خودش یا مطلعین می نشستی،آدم دلش برایش كباب می شد،به خصوص اواخر عمرش...



با اینكه زیاد رابطه ی خوبی با او نداشتم و خیلی اذیتمان می كرد،ولی بنده خدا خیلی دوستم داشت،خب من پسر بودم و او هم عاشق پسر و كلا نوه های پسر چیز دیگری بودند و 10 تا دختر هم نمی توانستند جایش را برایش پر كنند،عجیب بود كه تو را دوست داشت،آخر هم نوه اش نبودی و از آن بدتر دختر هم بودی كه این از نوادر بود و سابقه نداشت مگر با دخترهایی كه در مقابلش كنیز مآب بودند كه شاید به آن ها روی خوش نشان می داد...


به گمانم كه بو برده بود كه من چه حسی به تو دارم،چرت نمی گویم،آن روز حرفی كه به من زد را تو هم شنیده بودی همین را می گفتی،با اینكه خودش نوه ی دختر كم نداشت كه به من بخورد هیچ گاه از این حرف ها با من نزده بود و تهِ تهش فقط می گفت "انشاالله عروسیتو ببینم" و هرگز نامی از فرد مورد نظر و دلخواهش نبرده بود،با هم تنها در اتاق بودیم و در رختخواب همیشه پهنش نشسته بود كه یك دفعه با ذوق و شوقی كه هنوز جلوه ی آن را در صورتش به یاد دارم و هروقت می خواست با خواهش خوسته ای را مطرح كند این طوری می خواست طرف را مجاب كند این حالت را به خود می گرفت...


یواشكی گفت:این دخترو بگیر،دختر خوبیه و من كه همان اول فهمیدم كه منظورش تویی،اما خودم را زدم به آن راه كه نمی دانم منظورش كیست و از چه صحبت می كند!؟،اول اسمت را نگفت،آخر خیلی كم اسم ها یادش می ماند،آن هم دختر غریبه!!،اول گفت دختر فلانی رو میگم و بعد اسمت را درست گفت و این هم از نوادر بود،البته اسمت راحت بود برایش و چه خوب كه یادش بود...


كلی ذوق كرده بودم و كمی هم اضطراب و ترس داشتم كه مبادا كسی بفهمد،آخر بنده خدا زیاد حرفی را در دلش نگاه نمی داشت و پس از آن هم من نشنیدم كه در این باره حرفی به كسی زده باشد،شاید هم مخفیانه مذاكراتی با مادر من یا مادر تو انجام شده و توصیه های لازم گوشزد شده كه البته كار به اعمال توصیه ها نكشید و او مرد و تو سراغ زندگی خودت رفتی و من...


با اشاره و تركیب چند كلمه به سختی بهش فهماندم كه تو مرا دوست نداری و زن من نمی شوی و با همین حرف طنزی خاص بر فضا حاكم شد كه به یك شوخی دوست داشتنی شبیه بود،اما حرفِ دل هردویمان بود و دوست داشتیم كه ادامه دهیم و من هم استرس این را داشتم كه مبادا شما در آن اتاق چیزی بشنوید و موضوع را بدانید كه شاید برای تو پیش دوستانت خوب نباشد و این حرف ها...


كمی جدی تر شد و پرسید چرا؟!،جوری كه می شد فهمید كه نوه اش را همه چیز تمام می داند و هر دختری آروزیش را دارد و غلط می كند دختری حتی تو بهش بگویی نه،جوابی كه بشود بهش فهماند زیاد نبود و نمی خواستم هم از آن فضای شوخی خارج شویم كه یاد كل كلهای بچگانه ای كه قبلا با هم داشتیم و تنها راه ارتباطمان در آن دوره بود افتادم و فكر كنم آن موقع برای هردویمان شیرین بود و باید به همان كفایت می كردیم تا توجه كسی را جلب نكنیم و همین آب باریكه ی با هم بودنمان را هم با چنگ و دندان حفظ كنیم...


چقدر لجبازی های شیرینی بود،حداقل برای من،تا جایی كه تابلو نشود كسی از چیزی مضایقه نمی كرد و هدف فقط حالگیری بود،یك بار یادم هست كه كار به مسخره كردن ریخت هم رسید و فكر كنم گیر من رفت به چشمان بادومیت و شباهت عجیبت با افاغنه و تو هم نامردی نكردی و دماغ مرا دیدی و گفتی آن چه نباید می گفتی،من كه از تو انتظار نداشتم،یادم نمی رود كه چقدر بهم برخورد كه دیگر ادامه ندادم و خودم را بازنده دیدم...


به مادربزرگم علت را همین گفتم كه تو از ریخت من خوشت نمی آید و با خنده گفتم كه تو می گویی دماغ من بزرگ است!...دیگر یادم نیست چی گفت و چی گفتم؟!



مادربزرگم هم فهمید چقدر دوستت داشتم ولی خودت...یادش بخیر.





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :